تبلیغات
هدیه من - مطالب ابر پیرمرد
 
هدیه من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : هدیه
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 24 آبان 1389 :: نویسنده : هدیه

در روزگار دور ، پیر مرد با تنها پسرش می زیست . یک روز پسرک به دلیل کارهای ناشایست خود مورد خشم پدر قرار گرفت و پدر فریاد زد : (( پسرم تو آدم نمی شوی ! )) 

پسرک به قهر از خانه رفت و پدر را تنها گذاشت !

سال ها گذشت ...

پسرک که اینک مرد جوانی شده و به حاکمیت شهری منصوب شده بود ، یک روز عده ای از سربازانش را فرستاد تا پدرش را بیاورند . پدر به درگاه پسر وارد شد و پسر با تمسخر گفت :

(( پیر مرد به یاد داری که به من گفتی آدم نمی شوی ! حالا نگاه کن !))

پیر مرد که به دلیل کهولت سن به سختی می توانست ببیند کمی به صورت حاکم نگاه کرد و پسرش را شناخت و بی درنگ گفت :

(( آری پسرم به یاد دارم ، ولی من نگفتم که حاکم نمی شوی گفتم که آدم نمی شوی !))

در مثل فارسی آمده است که ملا  و " دانا"  شدن چقدر آسان است  وآدم  شدن چقدر مشکل.   



نوع مطلب : فرهنگ و ادب، سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : پیرمرد، ملا، آدم، حاكم،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 10 آبان 1388 :: نویسنده : هدیه

دو پیرمرد ۸٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو دوستان بسیار قدیمى همدیگر بودند.
هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او میرفت.
یک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى میکردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم میشود فوتبال بازى کرد یا نه.»
بهمن گفت: «خسروجان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر میدهم»
چند روز بعد بهمن از دنیا رفت.
یک شب، نیمههاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمکزن را دید که نام او را صدا میزد: خسرو، خسرو ...
خسرو گفت: کیه؟
منم، بهمن.
تو بهمن نیستى، بهمن مرده!
باور کن من خود بهمنم..
تو الان کجایی؟
بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.
خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.
بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است. و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمیهایمان که مردهاند نیز اینجا هستند. حتى مربى سابقمان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست. و از همه بهتر این که میتوانیم هر چقدر دلمان میخواهد فوتبال بازى کنیم و هرگز خسته نمیشویم. در حین بازى هم هیچکس آسیب نمیبیند.
خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمیدیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟
بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته!

--------------------------------------------------------------------------------






نوع مطلب : سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : پیرمرد، فوتبال، بهشت،
لینک های مرتبط :

نظرات ()