تبلیغات
هدیه من - مطالب هدیه
 
هدیه من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : هدیه
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 21 مهر 1388 :: نویسنده : هدیه

یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد. ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟

مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!

 

------------------------------------------------------------------------------





نوع مطلب :
برچسب ها : زرنگ، حاضر جواب، دختر،
لینک های مرتبط :

شاید شنیدن اینکه کوچکترین کشور دنیا فقط شش نفر جمعیت دارد مسخره باشد. به نظر غیر واقعی میاد و شاید هم یک شوخی تلقی بشه ولی مولوسیا (Molossia) کشوری در وسط نوادا است که بنیانگذار آن کوین بائو نام دارد که او با اعلام مرز رسمی کشورش را جمهوری مولوسیا نامیده است. او یک مرد میانسال امریکایی به همراه دو فرزندش با سکنی گزیدن در بخشی از نوادا سالهاست این منطقه را کشور خود معرفی کرده است. به نقل از روزنامه واشنگتن پست، این مرد که همسرش را از دست داده، دارای دو پسر و سه قلاده سگ است و با احتساب حیوانات خانگی اش، جمعیت کشور او شش نفر است. این کشور شامل خانه کوین و چند مزرعه کوچک است که در مجموع ۵/۸ هکتار را شامل می شود. 



نکته قابل توجه اینکه افرادی که بخواهند از این جمهوری دیدار کنند باید حین ورود به این کشور روادید دریافت کنند و جالب اینجاست که روند صدور روادید برای گردشگران هم توسط شخص کوین بائو که خود را رییس جمهور این جمهوری می داند صادر می شود. همه چیز در این کشور شش نفره مستقل است و دارای پستخانه، واحد پول و سایت نمایشی پرتاب موشک نیز هست که همه آنها توسط رییس جمهورش کنترل و مدیریت می شود.



کوین بائو در مصاحبه با روزنامه واشنگتن پست گفت: ما مرفه ترین کشور دنیا را داریم چون اینجا خبری از اختلاف طبقاتی نیست و خدمات درمانی نیز کلا مجانی است. ...



ادامه مطلب


نوع مطلب : خواندنیها و دانستنیها، سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : كوچكترین، كشور،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 20 مهر 1388 :: نویسنده : هدیه

بابی که پسر بچه تخس و شری بود به مادرش گفت : من واسه تولدم دوچرخه می خوام !

مادرش بهش گفت : آیا فکر می کنی حقته که دوچرخه واسه تولدت بگیریم؟!

بابی هم با پررویی گفت : آره که حقمه !

مادرش بهش گفت : پس برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطرکارهای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده...

بابی هم بلافاصله به اتاقش رفت و مشغول نامه نگاری شد :

نامه شماره یک

سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من پسر خیلی خوبی هستم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی!

دوستار تو : بابی

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد.   رای همین نامه رو پاره کرد...

نامه شماره دو

سلام خدا

اسم من بابی و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده!

دوستار تو : بابی

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین بازهم پاره اش كرد...

نامه شماره سه

سلام خدا

اسم من بابی و درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول میدم که بچه خوبی باشم!!!

دوستار تو : بابی

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت : شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین بازهم پاره اش کرد و تو فکر فرو رفت...

بعد از چند دقیقه رفت به مادرش گفت : مامان جون می خوام برم کلیسا، اجازه میدی ؟!

مادرش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت : خوب برو عزیزم ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا، کمی نشست و وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مریم مقدس روقاپید و از کلیسا فرار کرد و بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت :

نامه شماره چهار

سلام خدا

مامانت پیش منه!!! اگه می خوای دوباره ببینیش باید واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی !!! بابی!





نوع مطلب : سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : كلیسا، بچه تخس، دوچرخه،
لینک های مرتبط :

شنبه 18 مهر 1388 :: نویسنده : هدیه

چند شب پیش در میان مریض ها منشی ام وارد شد گفت یک آقایی که ماهی بزرگی در دست دارد آمده است و می خواهد شما را ملاقات کند! 

یک مرد میانسال با یک لهجه شدید شمالی وارد شد و در حالی که یک ماهی حدودا ده کیلویی دریک کیسه نایلون بزرگ در دستش بود و شروع کرد به تشکر کردن که من عموی فلانی هستم و شما جان او را نجات دادی و خلاصه این ماهی تحفه ناقابلی است و ... 

هر چه فکر کردم "فلان مریض" را به یاد نیاوردم ولی ماهی را گرفتم و از او تشکر کردم. شب ماهی را به خانه بردم و زنم شروع به غرغر کرد که من ماهی پاک نمی کنم! خودم تا نصف شب نشستم و ماهی را تمیز کردم و قطعه قطعه نموده و در فریزر گذاشتم. 

فردا عصر وارد مطب که شدم دیدم همان مرد شمالی ایستاده است و بسیار مضطرب است.

تا مرا دید به طرفم دوید و گفت آقای دکتر دستم به دامنت! ماهی را پس بده !!! من باید این ماهی را به یک دکتر دیگر بدهم اما اشتباهی به شما دادم! چرا شما به من نگفتی که آن دکتر نیستی و برادرزاده مرا نمی شناسی؟!! 

من که جلوی سایر بیماران یکه خورده بودم با دستپاچگی گفتم : ماهی الآن در فریزر خانه است. او هم با ناراحتی گفت : پس پولش را بدهید تا برای دکترش یک ماهی دیگر بخرم! 

و من با شرمساری هفتاد هزار تومان به او پرداختم... 

چند روز بعد متوجه شدم که ماجرای مشابهی برای تعدادی از همکارانم رخ داده است و ظاهرا" آن مرد شمالی یک وانت ماهی به اصفهان آورده و به پزشکان اصفهانی انداخته است! 






نوع مطلب : سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : اصفهانی، زرنگی، ماهیگیر،
لینک های مرتبط :

شنبه 18 مهر 1388 :: نویسنده : هدیه

ای نام تو بهترین سرآغاز      بی نام تو نامه كی كنم باز

مدیریت این وبلاگ برای سرگرمی شما دوستان تلاش میکند و سعی دارد تا به ارائـه بهتریــن مــطالب رضــایت شـما بازدید کننده را جلب کند .


افرادی که قصد دارند دست به استفاده غیر مجاز (بدون ذکر منبع) از محتویات وبلاگ بزنند خوب بزنند کی به کیه!؟ مگه دیگران چه کار می کنند !!؟


اگر فقط یک دقیقه وقت برای نظر دادن صرف کنید، مطمئن باشید تلافی به خیر می کنیم. ضرر نمی کنید!

این وبلاگ ادامه وبلاگ hedyeh2000.blogfa.com  می باشد كه بدون هیچ دلیل موجهی فیلتر شده است .





نوع مطلب :
برچسب ها : ماهیگیر، اصفهانی،
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 6 )    ...   3   4   5   6