تبلیغات
هدیه من - مغاره عقل فروشی
 
هدیه من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : هدیه
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 24 آبان 1389 :: نویسنده : هدیه

   مرد جوانی با وجود داشتن دانش فراوان ، شغلی نمی یافت . بنابر این روزی تصمیم گرفت پر ارزش ترین دارایی خود ، یعنی هوش و استعدادش را در بازار عرضه کند . مغاره ای در بازار باز کرد که روی در ورودی آن با حروف بزرگ نوشته شده بود : عقل فروشی .

اولین مشتری عقل ، پسر ثروتمندترین تاجر بازار بود . از او پرسید که چه نوع عقلی در این مغازه عرضه می شود و قیمت آن چقدر است ؟ مرد دانشمند جواب داد: بازدهی هر چیز ، تعیین کننده قیمت آن است . بستگی به تو دارد که چقدر پول بپردازی زیرا من به همان مقدار عقل به تو خواهم داد.

مشتری گفت: خوب ، به اندازه یک دینار عقل به من بده .

مرد  دانشمند جواب داد: با یک دینار می توانی صد هزار دینار پس انداز کنی . پسر تاجر پول را به او داد . مرد دانشمند ، نصیحتی زیرکانه روی کاغذی برای اونوشت : قرار گرفتن میان دو فرد با نفوذ که با هم درگیری دارند ، کاری احمقانه است .

ثروتمند ترین تاجر بازار ، مردی بسیار خسیس بود و درنتیجه مال و مکنت زیادی جمع کرده بود .بنابر این وقتی پسرش تکه کاغذ را به اونشان داد و گفت یک دینار برای آن پرداخت کرده است ، بسیار خشمگین شد. بلافاصله به مغازه مرد دانشمند رفت و دینار خود را پس خواست مرد دانشمند پول را پس داد ، اما از او قول گرفت پسرش هرگز از این نصیحت زیرکانه در زندگی خود استفاده نکند .

چند روز بعد دو ندیمه زنان اصلی خلیفه در مقابل یک مغازه جواهر فروشی با هم مشاجره می کردند که خانم کدام یک از آنان لایق دستبند فوق العاده ای است که در ویترین جواهر فروشی می درخشد یکی ادعا می کرد : من دستبند را اول دیدم ، بنابر این حق خانم من است وندیمه دیگر می گفت : نه دستبند به خانم من می رسد زیرا او همسر اول خلیفه است . به این ترتیب مشاجره ادامه یافت و آن دو به توافق نرسیدند . پسر تاجر در آن نزدیکی بود . آ ن دو زن وی را مخاطب قرار دادند و فریاد زدند : تو شاهد جریانی هستی که در اینجا اتفاق افتاد و باید در مقابل دادگاه خلیفه شهادت بدهی پسر تاجر بسیار متعجب شد

داستان را برای پدر خود تعریف کرد هر دو می دانستند که این ماجرا پایان خوشی ندارد به این دلیل با شتاب نزد فروشنده عقل رفتند و از شدت آشفتگی از وی درخواست مشورت کردند . مرد دانشمند پس از دریافت پنج هزار دینار به آنان گفت که اگر پسر تاجر می خواهد از این مخمصه جان سالم به در ببرد باید در دادگاه نقش دیوانه ها را بازی کند.پسر تاجر همان کار را انجام داد و از آنجا که نتوانست در روشن کردن موضوع کمکی بکند ، خلیفه دستور داد که دو ندیمه نزاع طلب را تنبیه کنند ، زیرا تشخیص نداد که کدام یک منازعه را آغاز کرده است .

همسر دوم خلیفه که زنی بسیار حسود بود ، با رای خلیفه موافق نبود بنابر این ادعا کرد که پسر تاجر فقط برای اینکه موضع خاصی نگیرد . این نقش را بازی کرده است . وقتی پسر تاجر متوجه خصومت همسر خلیفه با خود شد . مجدداً با عجله نزد مرد دانشمند رفت تا راهی برای رهایی از این وضعیت بحرانی بیابد . مرد دانشمند گفت که این مرتبه بهای مشاوره ده هزار دینار خواهد بود و پسر تاجر بلافاصله پول را پرداخت کرد مرد دانشمند به او توصیه کرد : به مغازه جواهر فروشی برو و دستبند مورد نظر را بخر و آن را به همسر دوم خلیفه هدیه کن این کار نه تنها آن خانم را شاد خواهد کرد بلکه نستب به تو هم خوش بین خواهد شد و در پایان به نفع تو خواهد بود .

تاجر خسیس نزد جواهر فروش رفت و دستبند گرانبها را به قیمت صد هزار دینار خرید در واقع او مجموعاً پول بسیار بیشتری برای رهایی پسر خود از آن مخمصه پرداخت کرد زیرا نصیحت یک دیناری را رد کرده بود شرح این اتفاق دهان به دهان گشت و افرادی که به دنبال توصیه و مشورت بودند به مغازه کوچکی هجوم بردند که در آن عقل به فروش می رسید .





نوع مطلب : فرهنگ و ادب، سرگرمی و طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 20 خرداد 1398 03:31 ق.ظ

What's up, just wanted to mention, I enjoyed this blog post. It was inspiring. Keep on posting!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر