سرگرمي - جوك - كليپ
میگن هر روز باید یک سیب خورد چون آهن داره، یک موز خورد چون پتاسیم داره، پرتقال هم خورد چون ویتامین C داره، و یک فنجان هم چای سبز بدون شکر نوشید برای پیشگیری از دیابت...
هر روز باید دو لیتر آب خورد! بله و بعدش هم رفت دستشوئی و ...، یعنی دو برابر زمانی كه برای نوشیدن آب صرف کردیم. باید هرروز ماست خورد برای اینکه ارگانیزممون نیاز به ۱۱۴-N داره كه هیچکس نمیدونه چه جانوریه ولی به نظر میرسه كه اگر یک میلیون و نیم (؟) از این آنزیمها به بدنمون نرسه شروع به فرسوده شدن میکنیم. روزی باید یه آسپیرین خورد برای جلوگیری از سکته و یه گیلاس هم شراب قرمز (كه باز برای جلوگیری از سکته خوبه) و یه گیلاس هم شراب سفید كه برای سیستم اعصاب مفیده و یه لیوان هم آبجو كه نمیدونم برای چی چی مفیده ! و اگر همه اینا رو با هم بخوریم ممکنه عامل خونریزی مغزی بشه ولی جای نگرانی نیست، چون اگه پیش بیاد اصلاً متوجه نمیشیم. هرروز باید کلی سبزیجات و غلات فیبردار بخوریم تا شاید موفق بشیم یک نخود... بکنیم؛ هر روز باید ۴ تا۶ وعده غذای سبک بخوریم، و بدون اینکه یادمون بره هر لقمه رو صد دفه خوب بجویم. اگر حساب کتاب کنیم میبینیم بابت غذا خوردن باید۵ ساعت وقت صرف کنیم. و بعد ازهرغذا باید دندون هامون رو مسواک بزنیم، بعد از ماست و فیبرخوردن هم باید مسواک کنیم، بعد از سیب هم مسواک کنیم، بعد از موز هم باز مسواک کنیم... همینطور مسواک کنیم تا موقعی كه فقط سه تا دندون تو دهنمون باقی بمونه... در ضمن فراموش هم نشه كه باید بین دندانها رو نخ هم بیندازیم، لثه هامون رو هم ماساژ بدیم، آب نمک و محلول شست شوی دندان هم قرقره کنیم. هر روز باید ۸ ساعت بخوابیم و ۸ ساعت هم کار کنیم، به اضافه زمان لازم برای غذا خوردن كه جمعش میشه ۲۱=۵+۸+۸ ساعت؛ می بینید که برامون فقط ۳ ساعت باقی میمونه، تازه اگر گیر ترافیک نیفتیم. بنا بر آمار ما روزی ۳ ساعت تلویزیون نگاه میکنیم. قاعدتاً ممکن نیست چون باید هرروز حد اقل نیم ساعت هم پیاده روی کنیم، مواظب باشید بعد از ۱۵ دقیقه دوربزنید و برگردید وگرنه نیم ساعت میشه یک ساعت. باید به روابط با دوستانمون هم خیلی توجه نشون بدیم چون دوستان مثل گلها و گیاهان هستند و هرروز به رسیدگی و آبیاری احتیاج دارند! حتی موقعی هم كه به سفر میریم. فکر میکنم درضمن باید روزانه یکی دو تا روزنامه، چند تا مقاله هم بخونیم و اخبار رو هم نگاه کنیم تا همچنان در جریان وقایع باشیم و نقد و انتقاد یادمون نره! وای راستی باید روابط زناشوییمون هم هر روز انجام بدیم و برای اینکه این روابط تکراری نشن: باید نوآوری کنیم و از خودمون خلاقیت نشون بدیم و مدام متوجه دلبری هم باشیم! یک ساعتی رو هم باید برای نظافت و تی کشیدن، اطو کردن، ظرف و رخت شستن...... واویلا اگر بچه و بیرون بردن سگ هم جزو برنامه باشه.... خلا صه اگه دوباره یه جمع سرانگشتی بزنیم میرسیم به ۲۹ ساعت در روز ... پس چاره یی نیست و تنها راهی كه به عقل میرسه اینه که چند تا کار رو هم زمان باهم انجام بدیم. مثلاً موقع دوش گرفتن از آب سرد استفاده کنیم و دهان مون رو باز نگه داریم تا اینطوری یک لیتر از آب موردنیاز روزانه رو خورده باشیم. بعد از اینکه از زیردوش در اومدیم، مسواک به دهان روابط زناشوئی رو انجام دادیم، بعد همسرمون به اخبار تلویزیون نگاه کنه و ما همزمان داریم جارو میکنیم و به چیزهایی كه همسرمون در حال دیدن روی صفحه تلویزیون است و داره برای ما تعریف میکنه هم گوش میدیم. یک دستمون هنوز بیکار و خالی مونده؟ خوب پس میتونیم به یکی از دوستان، یا پدر، مادر، خواهر، یا برادرمون تلفن بکنیم، شراب و آسپیرین رو هم پشت سرش بخوریم، چون بعد از تلفن به پدر مادرمون به آسپیرین و شراب واقعاً احتیاج داریم! ماست و سیب رو میتونیم بدیم همسرمون بخوره و خودمون مشغول خوردن موز بشیم، و فردا برعکسش کنیم. ۲ دقیقه آزاد برامون میمونه، این mail رو برای دوستامون میفرستیم (چون اونا مثل گل میمونن و باید بهشون همواره رسید). فعلاً میرم تا بعد، چون بین ماست، سیب، آبجو، اولین لیتر آب و سومین وعده غذای فیبردار روزانه، دیگه حسابی گیج شدم و نمیدونم کجای کارهستم..... بایدهرچه زودتر خودم رو به توالت برسونم... حتماً از این فرصت استفاده میکنم تا دندون ها رو هم مسواک کنم.!!!!!!!!!!!
زن وشوهر جوانی که بچه دار نمی شدند برای یافتن چاره به یکی از بهترین پزشکان متخصص مراجعه کردند.
پس از معاینات و آزمایش های مربوطه، پزشک نظر داد که متاسفانه مشکل از مرد میباشد و تنهاراه حل ممکن، بهره برداری از خدمات «پدر جایگزین» است...
زن : منظورتان از پدر جایگزین چیست؟!
پزشک : مردی که با دقت انتخاب می شود تا نقش شوهر را اجرا و به بارداری خانم کمک کند!
زن تردید نشان داد اما شوهرش بچه می خواست و او را راضی کرد تا راه حل را بعنوان تجویز پزشک بپذیرد...
چند روز بعد جوانی را یافتند تا زمانیکه شوهر در خانه نباشد برای انجام وظیفه مراجعه کند!
روز موعود فرا رسید، همسایه هم عکاسی را برای گرفتن عکس از نوزاد خود خبر کرده و منتظر او بودند.
از بد حادثه عکاس آدرس را اشتباهی رفته و به خانه زوج جوان رسید و در زد. زن در را باز کردو مرد جوان را به داخل اتاق پذیرایی راهنمایی کرد :
- خب ، من برای موضوع بچه اومدم .
- خوش اومدین، بفرمائید. مشروب میل دارید؟
- نه، متشکرم. الکل با کار من سازگاری نداره. علاوه بر اون میخوام هرچه زودتر شروع کنم!
- باشه! بریم اتاق خواب؟
- حرفی نیست، هرچند سالن مناسبتره؛ دو تا روی فرش، دوتا رو مبل و یکی هم تو حیاط!!!
- چند تا فرمــــودیــــن ؟!!!
- حداقل پنج تا. البته اگر بیشتر بخواین حرفی نیست ، من در خدمتم !
سپس عکاس در حالیکه آلبومی را از کیف خود بیرون می آورد، ادامه داد:
- مایلم چند تا از نمونه کارام را نشونتون بدم. روشی بکار می برم که مشتریام خیلی دوست دارند ! مثلا ببینید این بچه چقدر زیباست. اینکار رو تو یک پارک کردم...!!! وسط روز بود و مردم جمع شدن تماشا کنن. اون خانم خیلی پر توقع بود ومرتباً بهانه می گرفت. در نهایت مجبور شدم از دو تا از دوستام کمک بگیرم !!! علاوه بر اون یه بچه گربه هم اونجا بود و هی دم و دستگاه رو گاز می گرفت !!!
زن بیچاره حیرت زده به حرفهای جوان عکاس گوش می کرد :
- حالا این دوقلوها را نگاه کنین. اینبار خودی نشون دادم. مامانه همکاری تاپی کرد وظرف پنچ دقیقه کارمون رو تموم کردیم و با دو تا تق تق همه چیز روبراه شد !!!
حیرت زن به سرگیجه تبدیل شده بود و عکاس اینگونه ادامه می داد:
- در مورد این بچه کار سخت تر بود. مامانش عصبی شده بود. بهش گفتم شما آروم باشید تا من کار خودمو بکنم. روشو برگردوند و بعدش همه چیز بخوبی و خوشی پایان یافت ...!
چیزی نمونده بود که زن بیچاره از حال برود که طرف آلبوم را جمع کرده و گفت :
- اوکی ! هروقت آماده هستین شروع کنیم !
- هر وقت شما بگین!
- عالیه! پس من میرم که سه پایه رو بیارم !
- سه پایه ؟!! اون دیگه واســـه چــــــــی؟!!
- آخه وسیله کار خیلی بزرگه ! نمی تونم تو دست بگیرمش و بایستی بذارمش رو سه پایه و ...
خانم.... خانووووووم.... کجا میری؟ چرا فرار میکنی؟ پس بچه چی شد؟!!!
حکایتی از عبید زاکانی
خواب دیدم قیامت شده است.
هرقومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چالهی ایرانیان.خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگماردهاند؟ »
گفت:....
« میدانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله. »
خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»
نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!
![]() |
![]() |
تخم مرغهای احساساتی ! ![]()
|
|
|
|
برای دیدن بقیه تصاویر زیبا به ادامه مطلب بروید.
------------------------------
در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی برای مستمعین صحبت کند.
پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: " ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم. انگار همین دیروز بود.
راستش را بخواهید، اولین کسی که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد. آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بودهام و این شهر مردمی نیک دارد. "
در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، او اولین کسی بود که برای اعتراف مراجعه کرد. ![]()
نتیجه اخلاقی: وقت شناس باشید!!.

اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند ، بی توجه به حال و احوال او ، رو به مردم کرده و می گویند: " پدرسوخته ی ملعون دروغ میگوید ... مُرده !"
مسافر حیرت زده حکایت را پرسید! گفتند : "این مرد فاسق ، تاجری ثروتمند و بدون وارث است . چند مدت پیش که به سفر رفته بود ، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که او ُمرده و قاضی نیز به مرگش گواهی داد . پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد . حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند . حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد . این است که به حکم قاضی به قبرستانش میبریم ، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!"
کتاب کوچه /ب2/ص1463
|
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی |
هر لحظه به دام دگری پا بستی |
|
گفت شیخا ، هر آنچه گويی هستم |
آيا تو چنانكه می نمايی، هستی ؟ |

عجب داستاینه این کار ما، امروز یک خانوم، از مشتریهای قدیمیاومده بود پیشم، میگفت اومدم یکی از تلفن های خوبتو بگیرم و برم، گفتم مگه ما تلفن بد هم داریم؟ گفت آره پارسال از موبایلی که ازت گرفتم راضی نبودم، پرسیدم چطور مگه؟ گفت درست یک ماه بعد از اینکه تلفونو ازت گرفتم، رفته بودم حموم تلفن خیس شد، دیگه کار نکرد، بردمش تعمیر، گفتن گارانتیش از بین رفته، گفتم خانوم موبایلی که تو آب بیفته یا خیس بشه دیگه گارانتی نداره، اینکه دیگه تقصیر من نیست، من که نمیتونم به هر کی تلفن میفروشم حمومشم بکنم! اما شما اگه دوست داشته باشین میتونین هر وقت خواستین برین حموم یا زیر دوش به من زنگ بزنین من در جا میام هم از مو بایلتون مواظبت میکنم هم پشتتونو کیسه میکشم! گفت شما که بدت نمیاد، گفتم نه خانوم آخه میدونین ما اصلا نسل اندر نسل دلاک بودیم!
گفت حالا از شوخی بگذریم، اومدم یک آی فون بگیرم اونم آخرین مدلشو، با ۳۲ نمیدونم چی چی، گفتم ۳۲ گیگا بایت حافظه، گفت احسنت خوب گفتی، آره همون، گفتم خانوم آی فون به درد شما نمیخوره، شما مگه چیکار میکنین با موبالتون که یک عالمه پول بدین آی فون بگیرین؟ گفت نه من تعریفشو زیاد شنیدم حالا دیگه هیچکی غیر از ایفون چیزی نمیگیره، گفتم مگه شما ...
بقیه در ادامه مطلب
يك روز صبح رييس بدون اينكه متوجه باشد زيپ شلوارش را بالا نكشيده وارد شركت شد.
خانم منشي بلافاصله بلند شد و گفت: ببخشيد رييس، آيا شما وقتي منزل را ترك كرديد درب گاراژ را بستيد؟ ![]()
رييس كه متوجه منظور منشي نشده بود به دفترش رفت و بعد از چند دقيقه متوجه موضوع شد و زيپ شلوارش را بالا كشيد و به ياد جمله طعنه آميز خانم منشي افتاد.
سپس به بهانه يك فنجان قهوه، خانم منشي را به دفترش كشاند و پرسيد:
وقتي شما ديديد كه درب گاراژ باز است آيا جگوار من را هم كه آنجا پارك شده بود ديديد؟
خانم منشي لبخندي زد و گفت: نه قربان نديدم. تنها چيزي كه ديدم يك ميني كوپر با 2 تا لاستيك كهنه بود.
![]()
پشت فرمون بودم که یه هو موبایلم زنگ خورد
الو؟...الو...؟ بفرمایید... چرا جواب نمیدین...؟!
جواب نمی داد ! ... .فقط فوت می کرد! ... گفتم : ...
اگه زشتی یه فوت کن. اگه خوشگلی دو تا...!
دو تا فوت کرد! ![]()
گفتم : ...
اگه اهل قرار گذاشتن نیستی یه فوت کن. .اگه هستی دو تا! ...
بازم دو تا فوت کرد. ! ![]()
فردا ناهار، ساعت دوازده، نایب وزرا ... اگه نه یه فوت. اگه آره دو فوت ! ...
بازم دو تا فوت کرد. ![]()
"""""""""""""""
فردا صبح در پوست خودم نمی گنجیدم . ![]()
همه فکر و ذکرم قرار ناهارم بود ...! ![]()
با اشتیاق دوش گرفتم ، بهترین ادوکلنم رو زدم ،.و شیک ترین لباسمو پوشیدم ...
از خونه که داشتم می رفتم بیرون ، زنم صدام کرد...
عزیزم ناهار می آی خونه؟
نه عزیزم ، امروز ناهار یه جلسه مهم با هیئت مدیره داریم. ![]()
زنم گفت : ...
اگه می خوای گردنتو بشکنم یه فوت کن ...! ![]()
![]()
اگه می خوای پاتو قلم کنم، دوتا ... !!! ![]()

بر امر خداوندگار بصیر علی بر همه مؤمنان شد امیر
امیری سرافراز و فرخ تبار امیری امین و خبیر و مدیر
امیری که شاهان همه بندهاش امیری که بد مصطفی را وزیر
امیری که کوهی است خاک رهش نه کوهی که عالم ز خرد و کبیر
چو نوشید از بادة مهر شاه برآورد چون عندلیبی صفیر
بشارت همی داد بر دوستان به آواز خوش نغمه دلپذیر
مبارک بگوئید یاران به هم لیالی و ایام عید غدیر
نقاشیهای سه بعدی بسیار زیبا
|
|
|
|
برای دیدن بقیه تصاویر زیبا به ادامه مطلب بروید.
------------------------------
کمپانی BMW که هیچگاه بدون سورپرایز نمی باشد و هر بار خودروی جدید را رو نمایی می کند این بار هم مثل همیشه شاهکاری دیگری را دارد.
BMW VISION که نام خودرو جدید BMW می باشد که ترکیبی از دو موتور الکتریکی و سه موتور توربو دیزیلی می باشد که قدرتی برابر با 365 اسب بخار را دارد. شتاب یک تا صد این خودرو 4.8 ثانیه می باشد. نکته قابل توجه این خودرو مصرف آن می باشد که در هر 100 کیلومتر 3.76 لیتر می سوزاند. باور نکــــــردنیه !!!
بقيه عكسها در ادامه مطلب
آورده اند مردی بود که پیوسته تحقیقِ مکرهای زنان می کرد و از غایت غیرت، هیچ زنی رامحل اعتماد خود نساخت و كتاب " حیل النساء " (مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می کرد. روزی در هنگام سفربه قبیله ای رسید وبه خانه ای مهمان شد.
مرد ِخانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت . زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفت آغاز نمود. مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود وعصا بنهاد، به مطالعه کتاب مشغول شد. زن میزبان گفت: خواجه ! این چه کتاب است که مطالعه میکنی؟ گفت:حکایات مکرهای زنان است. زن بخندید وگفت : آب دریا به غربیل نتوان پیمود وحساب ریگ بیابان به تخته خاک ، برون نتوان آورد و مکرهای زنان در حد حصر نیاید . پس تیر ِغمزه در کمان ِابرو نهاد و بر هدف ِ دل او راست کرد واز در مغازلت و معاشقت در آمد چنان که دلبسته یِ او شد. در اثنای آن حال، شوهر او در رسید..
زن گفت : شویم آمد وهمین آن که هر دو کشته خواهیم شد . مهمان گفت: تدبیر چیست؟ گفت: برخیز و در آن صندوق رو . مرد در صندوق رفت. زن سرِ صندوق قفل کرد . چون شوهر در آمد پیش دوید و ملاطفت ومجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد. چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعه امروز ِ خود خبر هست؟ گفت نه بگوی.
گفت: مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن را مطالعه میکرد من چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهم به غمزه بدو اشارت کردم ، مرد غافل بود که چینه دید و دام ندید. به حسن واشارت من مغرور شد و در دام افتاد. و بساط عشق بازی بسط کرد وکار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم)رسید. ساعتی در هم آمیختیم! هنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی وعیش ما منغض کردی!
زن این میگفت و شوهر او می جوشید ومی خروشید وآن بی چاره در صندوق از خوف می گداخت و روح را وداع می کرد. پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت: اینک او را در صندوق کردم و در قفل کردم.. کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی ...
مرد کلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند(جناق شکسته بودند) و مدت مدیدی بود هیچ یک نمی باخت. مرد چون در خشم بود بیاد نیاورد که بگوید *یادم * و زن در دم فریاد کشید *یادم تو را فراموش . * مرد چون این سخن بشنید کلید بینداخت وگفت :
" لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی."
پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوش دل کرد .چندان که شوهرش برون رفت ، درِ صندوق بگشاد و گفت: ای خواجه چون دیدی، هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟
گفت: توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیلت ِ شما زیادت از آن باشد که در حد تحریر در آید.
در بزرگترين كشتي جهان Oasis of the seas ؛ ۲۱ استخر مجهز ساخته شده و جالب اينكه يك پارك آبي نيز مخصوص كودكان در نظر گرفته شده است. در كنار اين استخرها، يك ساحل مصنوعي و 2 استخر موج دار نيز احداث شده تا همه چيز براي تفريح در محيطي آبي فراهم شده باشد. برآورد شده در هر يك از اين استخرها، حدود 600 هزار گالن آب در جريان است.اين كشتي سالن آمفي تئاتري با گنجايش 750 نفر دارد . ۱۵ رستوران، كازينو ، ۲ نايت كلوب، زمينهاي ورزشي گلف، واليبال و بسكتبال از امكانات تفريحی و ورزشي آن محسوب ميشوند. اين جزيره متحرك در 20 طبقه ساخته شده است.
چشمان هميشه بيدار كشتي
در حد فاصله سالهاي 2003 تا 2006 ميلادي، 30 نفر به طرز مرموزي هنگام پايان كارهاي ساخت كشتي ناپديد شدند كه پس از مدتي اجساد آنها پيدا شد. اين مساله موجب شد 1250 دستگاه دوربين براي زير نظر قرار دادن قسمتهاي مختلف كشتي نصب شود.
كابلهايي به طول عرض آمريكا
كابلهاي مختلفي كه در ساخت اين كشتي به كار گرفته شده، در مجموع 5 هزار و 310 كيلومتر طول دارند كه تقريبا معادل عرض آمريكاست.
پارك سرسبز مركزي
در اين پارك كه مساحتي حدود نصف زمين فوتبال دارد، انواع گلكاريها ديده ميشود و در كنار آنها درختاني نيز كاشته شدهاند كه تا 6 متر ارتفاع دارند. اين پارك به گونهاي ساخته شده كه تراس صدها آپارتمان رو به آن است و از اين رو مسافران كشتي شايد فراموش كنند در يك كشتي حضور دارند!

چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد. از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت، خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد. ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند. در حال مستاصل شد....
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت: " اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم."
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت. گفت: " اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي. نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم..."
قدري پايين تر آمد. وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: " اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟ آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم."
وقتي كمي پايين تر آمد گفت: " بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد."
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: " مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟ ما از هول خودمان يك غلطي كرديم غلط زيادي كه جريمه ندارد."
«كتاب كوچه ، احمد شاملو»
خدایا...گامی بسوی آینده با مرسدس بنز F700
مرسدس بنز F700 چهارسيلندر با حجم موتور ۱۸۰۰ سِِي سي و قدرت ۲۳۰ اسب بخار اتومبيلي بسيار شيك است . اين اتومبيل همچنين مجهز به يك موتور الكتريكي با قدرت ۲۰ اسب بخار است. داراي استاندارد يورو-۶ و محدود كننده سرعت الكترونيكي ۲۰۰ كيلومتر بر ساعت است.
|
|
|
|
بقيه عكسها در ادامه مطلب
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگها بحث مىکرد.
معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد، زيرا با وجود این که پستاندار عظيمالجثهاى است، امّا حلق بسيار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسيد: پس چه طور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمىتواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مىپرسم.
معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد. ![]()
------------------------------
حاجیه خانوم (لبخند زنان) - حاج آقا! امشب شب جمعه است ها!
حاج آقا (آه عمیقی میکشد)- آره میدونم ولی برنامه بی برنامه. برو بخواب!
حاجبه خانوم - ولی هفته گذشته هم همین رو گفتی! اصلا معلومه چه ات شده؟ نکند خدای نکرده زبانم لال پای یک زن دیگه ای در میونه؟
حاج آقا- زن! این حرفا چیه که میزنی؟ مگر خبر نداری دولت داره پارازیت ول میکنه توی هوای تهرون؟
حاجیه خانوم- واسه چی؟
حاج آقا- آخه دولت دلش نمیخواد مردم کانالهای ماهواره ای رو نگاه کنند و از راه راست منحرف بشن. بخاطر همینه که داره پارازیت ول میکنه توی هوا
حاجیه خانوم - خب. این چه ربطی داره به برنامه شب جمعه ما؟
حاج آقا - میگن این پارازیتها باعث عقیم شدن مردها میشه! اون ها رو سست و بی حال میکنه! مال ما هم پارازیتی شده!
حاجیه خانوم (بغض میکند) - اوا خدا مرگم بده! این که نمیشه بخاطر بهشت رفتن یک عده شبهای جمعه ما بشود جهنم! ایشالله خدا ذلیل شون کنه که اینقدر به مردم ظلم میکنن. میگم حاج آقا! حالا نمیشه تشکیلاتت را استتار کنی یا زاویه آنرا یکخورده مثل دیش ماهواره تغییر بدی تا پارازیت کمتری به آن بخوره؟
حاج آقا - میخواهی ما را بیندازی توی دردسر؟ فردا ممکن است بیایند ما را بخاطر همین که سرش را یکخورده کج کرده ایم بگیریند و بیاندازند توی هلفدونی بجرم مبارزه نرم علیه نظام! ولش کن بگذار در جهت حفظ نظام باشد!!!ا
هنرمندان استراليايي با استفاده از ۳۶۰۴ فنجان قهوه ، عكس بزرگي از موناليزا درشهر سيدني خلق كردند. براي ايجاد رنگهاي مختلف فنجانهاي قهوه هر کدام با مقادیر متفاوتی از شیر پر شده بودند .
|
|
|
|
|
|
|
|
یه بابایی داشته از سر کار برمیگشته خونه، یهو میبینه یکه جمع عظیمی دارن تشییع جنازه میکنن، منتها یه جور عجیب و غریب. اول صف یک سری ملت دارن دو تا تابوت رو میبرن، بعد یه مرده با سگش راه میره، بعد از اون هم ملت توی یه صف 500 متری به خط یک دارن دنبالشون میرن. یارو کف میکنه، میره پیش جناب سگ دار، میگه: تسلیت عرض میکنم قربان، خیلی شرمندهام...، میشه بگید جریان چیه؟ یارو میگه: تابوت جلوییه خانممه، پشتیش هم مادر خانومم... هردوشون رو دیشب این سگم پاره پاره کرده.![]()
یارو ناراحت میشه، همینجور شروع میکنه پشت سر یارو راه رفتن، بعد از یک مدت برمیگرده میگه: ببخشید من خیلی متاسفم، میدونم الانم وقت پرسیدن اینجور سوالا نیست، ولی ممکنه من یه شب سگ شما رو قرض بگیرم؟! ![]()
مرد یه نگاهی بهش میکنه، اشاره میکنه به 500 متر جمعیت پشت سرش، میگه: برو ته صف! ![]()
![]()
اولین باری که برای بچه ها خوراک جگر درست کردم هیچ وقت یادم نمی ره... ![]()
غذا رو کشیدم و بچه ها و شوهرم را برای خوردن شام صدا زدم...
پسر کوچکم غذا را بو کرد و اخم هایش رفت توی هم. ![]()
دخترم هم با غذایش بازی بازی می کرد ولی حاضر نبود لب بزنه. ![]()
به بچه ها گفتم : ممکنه بوی خوبی نده اما خیلی خوشمزه است، یه کوچولو امتحان کنید...![]()
اصلا می دونید اسم این غذا چیه؟!
یه راهنمایی می کنم بهتون : باباتون گاهی منو به همین اسم صدا می زنه... ![]()
![]()
![]()
ناگهان چشمهای دخترم گشاد شد و به برادرش سقلمه زد و گفت:
"نخور! نخور! تاپاله است!" ![]()
![]()
------------------------------------------------
خبر نامگذاری یکی از پارک های تهران به «بوستان جومونگ» که دیروز در بسیاری از رسانه های اینترنتی بازتاب گسترده ای داشت ، فقط یک "شوخي" بود که توسط فرورتيش رضوانيه مطرح شده بود و جايي به اسم «بوستان جومونگ» در تهران وجود خارجي ندارد.
رضوانیه ، پیش از این ، شوخی های رسانه ای متعددی مانند کج شدن برج میلاد، سمند طلایی و ... را در سطح مطبوعات مطرح کرده است که برخی از انها بازخوردهای بین المللی هم داشت.
رضوانيه در گفتوگو با عصر ايران با ابراز تعجب از اين كه جديدترين سوژهاش در پايتخت تبديل به يك جنجال شده است، گفت: «ظهر روز شنبه 11 مهرماه براي تهيه گزارش دوربين مخفي ويژهنامه «همشهري زندگي» كه درباره نامگذاري خيابانها و پاركها بود، براي دقايقي از مردم خواستيم نظرشان را درباره «بوستان جومونگ» بگويند و براي اين كار، تابلويي با آن اسم را ساختيم.»
نويسنده كتاب «12 سپتامبر» كه در ضميمههاي «همشهري مسافر» و «همشهري زندگي» فعاليت دارد با بيان اين كه تابلوي «بوستان جومونگ» تنها براي 20 دقيقه در معرض ديد شهروندان بود، ادامه داد: «به دنبال تماسهاي مكرر مردم با سامانه 137 براي اعتراض به اين نامگذاري، تيمي از شهرداري منطقه 7 تهران به «بوستان مادر» در تقاطع خيابان مطهري و سهروردي كه تابلوي آن را دستكاري كرده بوديم، اعزام شدند تا ماجرا را پيگيري كنند.»
سازنده شوخيهاي «كج بودن برج ميلاد» و «سمند طلايي 1 ميليارد توماني» با اشاره به اين كه كسي تصور نميكرد در كمتر از نيم ساعت «بوستان جومونگ» تبديل به جنجال و جرياني عليه شهرداري تهران شود، گفت: «بر خلاف آن كه گفته ميشود سريال كرهاي جومونگ در ايران طرفداران زيادي دارد و بازيگر آن نقش نيز اخيرا با بودجهاي چند ميليارد تومان به ايران سفر كرد، اما واكنش مردم اثبات كرد كه آنها از سر ناچاري و براي گذراندن وقت خود به تماشاي چنين سريالهاي سطح پاييني تن ميدهند و آن را عميقا دوست ندارند.»
گفتني است عصر امروز انتشار عكسي از «بوستان جومونگ» قلابي، با استقبال برخي سايتهاي خبري و جنجالسازي عليه شهرداري تهران همراه شد در حالي كه سفر با هزينه ميلياردي بازيگر نقش جومونگ به ايران، اين چنين مورد توجه قرار نگرفت.
امروز تعدادی از رسانه های اینترنتی با باور کردن این شوخی ، حملات تندی را متوجه شهرداری منطقه 7 کردند و مسوولان آن را متهم به بی مبالاتی فرهنگی به دلیل این نامگذاری نمودند.
تیم خبری در حال ساخت تابلویی که ظرف چند ساعت جنجال بپا کرد
حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ را در میان رود نیل دفن كردند تا زمانی كه حضرت موسی ـ علیه السلام ـ میخواست با بنی اسرائیل از مصر خارج شود.
در این هنگام جنازه را از قبر درآورده و به سوی فلسطین آورده و دفن كردند، تا به وصیت حضرت یوسف (ع) عمل شده باشد.
![]()
آرامگاه منتسب به حضرت یوسف
جالب توجه این كه: مدتی ماه (بر اثر ابرهای متراكم) بر بنی اسرائیل طلوع نكرد (هرگاه میخواستند از مصر به طرف شام بروند احتیاج به نور ماه داشتند و گرنه راه را گم میكردند)
به حضرت موسی (ع) وحی شد كه استخوانهای یوسف را از قبر بیرون آورد (تا وصیت او انجام گیرد) در این صورت، ماه را بر شما طالع خواهم كرد. موسی (ع) پرسید كه چه كسی از جایگاه قبر یوسف آگاه است؟ گفتند: پیرزنی آگاهی دارد. موسی (ع) دستور داد كه آن پیرزن را كه از پیری، فرتوت و نابینا شده بود، نزدش آوردند.
حضرت موسی(ع) به او فرمود: «آیا قبر یوسف را میشناسی؟» پیرزن عرض كرد: آری. حضرت موسی (ع) فرمود: ما را به آن اطّلاع بده.
او گفت: اطلاع نمیدهم مگر آن كه چهار حاجتم را بر آوری: اول: این كه پاهایم را درست كنی. دوم: اینكه از پیری برگردم و جوان شوم. سوم: آن كه چشمم را بینا كنی . چهارم: آن كه مرا با خود به بهشت ببری.
این مطلب بر موسی (ع)بزرگ و سنگین آمد. از طرف خدا به موسی (ع) وحی شد ...
بقیه در ادامه مطلب
برژیت باردو، زنی که با شیطنتها و عشوههای ملوساش مردان را دیوانه کرده بود، همچنان در دل "جوانان قدیم" جا دارد، اما آنها باید با تصویرهای سینمایی او بسازند، چون آن دخترک بلوند و هوسانگیز اینک زنی ۷۵ ساله است.حميد مصدق خرداد 1343
|
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

زندان سن پدرو بزرگرترین زندان بولیوی است که ظرفیت آن 1500 نفر است.. از بیرون با دیوار های ضخیم و برج های نگهبانی کاملا شبیه به یک زندان است اما وقتی وارد می شوید دیگر خبری از زندان نیست. کودکانی که در حیاط زندان بازی می کنند، رستوران، سلمانی، مغاز های کوچک و حتی هتل این زندان، آن را شبیه به یک شهر کوچک کرد ه است تا زندان. در این زندان از محافظ، مامور ، میله های زندان و لباس فرم خبری نیست. سلول ها در این زندان اجاره داده می شوند و یا اگر زندانی بخواهد می تواند آن را تا زمان اتمام محکومیت خریداری کند.
تعدادی از زندانیان با کار کردن در مغازه های زندان، رستوران و یا انجام کار های زندان امرار معاش می کنند و تعدادی نیز با ساخت صنایع دستی و فروش آنها خارج از زندان پول در می آورند. برخی از زندانیان با خانواده های خود زندگی می کنند و فقط همسران و بچه های آنها می توانند برای خرید و یا فروش اجناش از زندان خارج شوند. همانند یک شهر واقعی خانه ها- سلول ها- در قسمت های مختلف زندان قیمت های متفاوتی دارند. به عنوان مثل سلول های قسمت Los pinos، نسبت به دیگر قسمت های زندان اجاره ی بالاتری دارند، بزرگتر و مجهز به آشپزخانه، سرویس بهداشتی مجزا هستند . قیمت خرید این سلول ها بین 1000 تا 15000 دلار است. در قسمت های محروم این زندان گاهی دو خانواده مجبورند که در یک سلول با هم زندگی کنند.
توریست ها نیز میتوانند آزادانه از این زندان دیدن و اگر مایل باشند در هتل این زندان اقامت کنند...
جهت ادمه مطلب و عکسهای مرتبط روی ادامه مطلب کلیک کنید
یه روز یه خانوم حاجی بازاری خونه اش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباسهاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند. تند و سریع لباسش رو می پوشه و می ره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده.
دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه می ره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست.
بنابراین با خیال راحت همون جور لخت و پتی می ره پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده.
درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا. تعارفش می کنه و راه میافته جلو و از پله ها می ره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. می گه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی!
این طرفا؟ حسن آقا سرخ و سفید می شه و جواب می ده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینی اش که آوردم خدمتتون .....







|
پسر جوان پس از مدتها از منزل خارج شد. بيماري روحيه او را مكدر كرده بود و حالا با اصرار مادرش به خيابان آمده بود، از كنار چند فروشگاه گذشت. ويترين يك فروشگاه بزرگ او را جلب كرد و وارد شد. در بخشي از فروشگاه كه مخصوص موسيقي بود، چشمش به دختر جواني افتاد كه فروشنده آن قسمت بود. دختري بود همسن خودش و لبخند مهرباني بر لب داشت. لبخند آن دختر به نظرش زيباترين چيزي بود كه به عمر ديده بود. دختر نگاهي به او كرد و پرسيد ميتونم كمكتون كنم. در يك نگاه در وجودش علاقهاي را نسبت به او احساس كرد ولي هيچ عكسالعملي از خود نشان نداد فقط گفت من يك لوح موسيقي ميخوام. يكي را انتخاب كرد و به دست دختر داد. دختر لوح را گرفت و با همان لبخند گفت: ميل داريد اين را برايتان كادو كنم و بدون اين كه منتظر جواب شود به پشت ويترين رفت و چند لحظه بعد بسته كادوپيچ شده را به پسر داد.
بيماري جوان كمكم شديدتر ميشد و او نميتوانست علاقهاش را به دختر ابراز كند. يك روز كه به فروشگاه رفت فقط شماره تلفنش را روي كاغذي نوشت و روي ويترين گذاشت و خارج شد و روز بعد ديگر به فروشگاه نرفت. چند روز گذشت و دختر از نيامدن جوان تعجب كرد و به ياد شماره تلفن افتاد و با منزل او تماس گرفت. مادر پسر جوان گوشي را برداشت و وقتي متوجه شد كه او همان دختر فروشنده است با گريه گفت تو دير تماس گرفتي، پسر من دو روز پيش از دنيا رفت. دختر بسيار متأثر شد و از مادر نشانياش را پرسيد تا او را ببيند وقتي به منزل پسر رسيد، از مادرش خواهش كرد كه اتاق پسر را ببيند. در اتاق پسر انبوهي از لوحهاي موسيقي روي هم چيده شده بود كه كادوي آنها باز نشده بود. مادر يكي از كادوها را باز كرد و با تعجب داخل آن يك يادداشت ديد كه روي آن نوشته بود: تو پسر مؤدب و باشخصيتي هستي اگر مايل باشي ميتوانيم با هم يك فنجان قهوه بخوريم. يادداشت از طرف دختر جوان بود. مادر بسته بعدي را باز كرد و باز هم همان يادداشت. مادر گفت: پسرم به تو گفته بودم كه اگر واقعاً او را دوست داري احساست را ابراز كن و بگذار او هم بداند كه احساسي نسبت به او داري ممكن است او هم به تو علاقمند و منتظر تو باشد قبل از اين كه فرصت را از دست بدهي احساست را بيان كن. |
هتل معروف، فوق مدرن و پنج ستاره "مردان" در ۲۳ می ۲۰۰۹ در ساحل کندو (Kundu) در آنتالیای ترکیه افتتاح شد (مردان نام ترکی است و ربطی به جنس مذکر ندارد! ).
شارون استون، ریچارد گر، ماریا کری، مونیکا بلوچی، پاریس هیلتون، سیل هنری و تام جونز از جمله بازیگران، خوانندگان و مدلهای معروف دنیا هستند در مراسم افتتاح هتل فوق مدرن مردان (Mardan Hotel) شرکت کردند.
این هتل که از مدرنترین هتل های موجود در دنیا می باشد با هزینه ای بالغ بر 1.4 میلیارد دلار احداث شده است. هتل فوق مدرن مردان در محوطه ای به مساحت ۱۸۰ هزار متر مربع ساخته شده است. بنای هتل از استانبول الهام گرفته شده است. در هتل مردان یک استخر عظیم ۱٦ هزار متر مربعی موجود است.
برای دیدن عکسهای زیبای این هتل به ادامه مطلب بروید
در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند!
فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه . در مجلسی زنانه ، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت فرگون خانم ! شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی ؟
بانوی اول ایران پاسخ داد : ایرانی خدمتکار نمی شناسم !
آن زن سماجت کرد و گفت : چطور ؟ اعتماد نمی کنید ؟ !
فرگون زیبا گفت : من نیازی به کمک دیگران ندارم هم نژادانم را هم برتر از آن می دانم که آنها را به خدمت بگیرم . زنان رومی و چینی و یونانی را هم که می بینید پیشکش سرزمین های دیگرند به پادشاه ایران و من تنها مواظب آنانم تا آسیب بیشتری به آنها نرسد .
زن دیگری می پرسد : مگر پیشتر چه آسیبی دیده اند ؟
فرگون زیبا می گوید دوری ! دوری از شهر و دیار شان ! این بزرگترین آسیب است .
آن زن دست به گیسوی فرگون می کشد و می گوید حالا می فهمم برای چه همه تو را دوست دارند . به گفته دانای ایرانی (( ارد بزرگ )) : نامداران ماندگار آنانی اند که سرشتی نیکو و دلی سرشار از مهر دارند .
شنبه صبح زود از خواب بيدار شدم، آروم لباس پوشيدم و طوری که زنم از خواب بيدار نشه، جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه، قايق ام رو بستم به پشت ماشينم و از خونه به قصد ماهيگيری رفتم بيرون...
درهمين حين متوجه شدم که بيرون باد شديدی مياد، بارونيه و راديو رو هم که روشن کردم متوجه شدم تمام روز وضعيت هوا به همون بدی باقی خواهد موند...تصميمم عوض شد. دوباره آروم برگشتم خونه، ماشين رو تو گاراژ پارک کردم، لباسم رو درآوردم و يواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود.... اون رو از پشت بغل کردم و آهسته تو گوشش گفتم: "هوا بيرون خيلی بده..." ![]()
همسر عزيزم، که الان بيست ساله با هم ازدواج کرديم، جواب داد: " آره، ولی باورت ميشه که اين شوهر احمق من تو همچين هوائی رفته ماهيگيری؟!! ...... ![]()
من هنوز که هنوزه نميدونم همسرم اون روز شوخی ميکرد يا نه، ولی من ديگه هيچوقت نرفتم ماهيگيری... ![]()
-------------------------------------------------------
زیباترین حکمت دوستی ، به یاد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان
یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . .
( وین دایر )
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
قلب شکستن هنر انسان هاست ، گر شکستی قلبی
فردا میشکند دگری قلب تو را . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
زندگی کتابی است پر ماجرا ، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز .. . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دریا بی قرارت باشند . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بقیه در ادامه مطلب
مردي با اسلحه وارد يك بانك شد و تقاضاي پول كرد. وقتي پولهارا دريافت كرد رو به يكي از مشتريان بانك كرد و پرسيد : آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟
با
درود به روان پاک بنيانگذار انقلاب اسلامی و مقام معظم رهبری و رئيس جمهور
شب تاب، ورود شما را به هواپيمای جمهوری اسلامی ايران خوشامد ميگويم و
برايتان سفر اخرت خوشی را آرزو ميکنم.
برای
رعايت نکات ايمنی ، همواره کمربند شلوار خودتان و بغل دستی تان را در تمام
مدت پرواز بسته نگه داريد و از کشيدن سيگار و قليان خود داری فرماييد.
اگر در هوای داخل کابين اختلالی پيش آمد، سربند مخصوصی از بالای سرتان به پايين می افتد که رويش نوشته: جانم فدای رهبر. فورا آنرا برداشته و بسيجی وار آنرا دور سر خود ببنديد و يا حسين گويان از دربهای اضطراری يعنی دو درب در جلو ، دو درب درعقب و يک درب در وسط هواپيما به بيرون پرت شويد.
توجه داشته باشيد که در همه حال حجاب اسلامی را رعايت کنيد حتی در موقع پرت شدن از هواپيما. برای مواقع اضطراری يک بسته کفن در زير صندلی شما قرارداده شده که آنرا بيرون آورده و بعد از گفتن شهادتين و دعا برای سلامتی رهبر انقلاب بپوشيد.
برايتان سفر آخرت دلپذيری را آرزو ميکنم. ناراحت نباشيد اين شتری است که درب خانه همه ميخوابد. يکی زودتر يکی ديرتر. خوشا به سعادت شما که سوار هواپيمای ما شديد تا شهيد شويد.
اگر دستمال کاغذی برای پاک کردن اشکهايتان لازم داشتيد ما نداريم بايد همراه خودتان می آورديد.
در طول پرواز، همکارانم از شما پذيرايی خواهند کرد ولی قبل از آن مراسم سينه زنی و نوحه خوانی داريم.
شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق
فرو رفته بود و اشکهایش را پاک میکرد و فنجانی قهوه مینوشید پیدا کرد ... ![]()
در حالی که داخل آشپزخانه میشد پرسید : چی شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟! ![]()
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت : هیچی فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال
پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟! ![]()
زن که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...![]()
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!!![]()
زن در حالی که روی صندلی کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود! ![]()
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت
یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان آب خنک بخوری ؟! ![]()
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...! ![]()
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت : اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم ! ![]()
پس از آنكه در ماه مارس اعلام شد، دو مدرك دكتراي آلبرت انيشتين در يك حراجي در سوييس حراج ميشوند، ساعاتي پيش اعلام شد كه يكي از مدارك دكتراي او به مبلغي حدود 306هزار فرانك سوييس (200هزار يورو) در يك حراجي در سوييس فروخته شده است.
مدرك دكتراي فروختهشده، مدركي است كه انيشتين در سال 1906 ميلادي آن را از دانشگاه زوريخ گرفته است.
همچنين قرار است، در روزهاي آينده، ديگر مدرك دكتراي افتخاري انيشتين مربوط به در سال 1909 ميلادي كه توسط دانشگاه ژنو در رشتهي فيزيك به او داده شده است، با قيمت پايهي 20هزار فرانك سوييس به حراج گذاشته شود.
خريدار مدرك دكتراي انيشتين، يك مجموعهدار ناشناس علاقهمند به جمعآوري آثاري از چهرههاي مشهور علمي جهان معرفي شده است.
آلبرت انيشتين ـ نابغهي علم فيزيك ـ در سال 1879 ميلادي در آلمان متولد شد و در سال 1921 ميلادي موفق به كسب جايزهي نوبل فيزيك شد. او در سال 1955 ميلادي در آمريكا درگذشت.
منبع: جام جم
-----------------------------------------------------------------
آنجلینا جولی; قدرتمندترین فرد مشهور جهانآنجلینا جولی، بازیگر مشهور هالیوود در فهرستی که مجله تجاری 'فوربز' ، تهیه کرده است، در راس اسامی صد نفر از قدرتمندترین افراد مشهور جهان قرار گرفته است.
در فهرستی که بر اساس میزان درآمد و پوشش رسانه ها تهیه شده، این ستاره هالیوود جای اپرا وینفری، مجری محبوب گفتگوی تلویزیونی آمریکا و یکی از ثروتمندترین زنان جهان را گرفته است. مدونا و بیانسه خواننده های سرشناس پاپ به ترتیب در مقام سوم و چهارم و بعد از آنها تایگر وودز، قهرمان گلف جهان تنها مردی بود که در شمار پنج نفر اول قرار گرفت.
طبق گزارش مجله فوربز، آنجلینا جولی که در سال گذشته 27 میلیون دلار درآمد داشت، از مقام سوم در سال 2008 به خاطر شرکت در فیلم های محبوبی چون "تحت تعقیب" و "کونگ فو پاندا" به مقام اول رسید. اما اپرا وینفری با 275 میلیون دلار همچنان پر درآمد ترین فرد در آمریکا باقی مانده است. برد پیت، بازیگر مشهور و همسر جولی در مقام نهم قرار گرفت. جنیفر آنیستون ستاره سریال مشهور "دوستان" و همسر سابق برد پیت درست قبل از او، در مقام هشتم قرار گرفت. بروس اسپرینگستین، خواننده که در حال حاضر در حال انجام تور دور دنیاست، استیون اسپیلبرگ، کارگردان بزرگ و کوب برایان ستاره بسکتبال فهرست ده نفر اول را تکمیل می کنند.
جی کی رولینگ، نویسنده رشته کتاب های هری پاتر از فهرست صد قدرتمند سرشناس بیرون رفت. همچنین جایی برای جاستین تیمبرلیک، خواننده پاپ که سال گذشته در مقام دوازدهم قرار داشت، وجود ندارد.
--------------------
عروسی رفتن دخترها:
دو، سه هفته قبل از عروسی، دغدغه ی خاطرش اینه که : من چی بپوشم؟! توی این مدت هر روز یا دو روز یه بار " پرو" لباس داره... اون دامن رو با این تاپ ست می کنه، یا اون شلوار رو با اون شال!! ممکنه به نتایجی برسه یا نرسه! آخر سر هم می ره لباس می خره!! بعد از اینکه لباس مورد نظر رو انتخاب کرد...حالا متناسب رنگ لباس، رنگ آرایش صورتش و تعیین می کنه...اگر هم توی این مدت قبل از مهمونی، چیزی از لوازم آرایش مثل لاک و سایه و...که رنگهاشو نداره رو تهیه می کنه...
حتی مدل مویی که اون روز می خواد داشته باشه رو تعیین می کنه...مثلا ممکنه " شینیون" کنه یا مدل دار سشوار بکشه...! البته سعی می کنه با رژیم غذایی سفت و سخت تناسب اندامشم حفظ بکنه... یه رژیمی هم برای پوست صورت و بدنش می گیره..! مثل پرهیز از خوردن غذاهای گرم! ماسک های زیادی هم می زاره، از شیر و تخم مرغ و هویج و خیار و توت فرنگی و گوجه فرنگی(اینا دستور غذا نیستا!!) گرفته تا لیمو ترش ( این لیمو ترش واقعا معجزه می کنه، به یه بار امتحانش می ارزه!) خوب، روز موعود فرا می رسه! ساعت 8 صبح از خواب بیدار می شه( انگار که یه قرار مهم داره) بعد از خوردن صبحانه، می پره تو حموم،...بالاخره ساعت 10 تا 10:30 می یاد بیرون...( البته ممکنه یه بار هم تو حموم ماسک بزاره...که تا ساعت 11 در حمام تشریف داره!) بعد از ناهار...! لباس می پوشه می ره آرایشگاه، چون چند روز قبلش زنگ زده و وقت آرایشگاه گرفته برای ساعت 1:30 بعد از ظهر... توی آرایشگاه کلی نظر خواهی می کنه از اینو اون که چه مدل مویی براش بهترتره، هر چی هم ژورنال آرایشگر بنده خدا داره رو می گرده ....آخر سر هم خود آرایشگر به داد طرف می رسه و یه مدل بهش پیشنهاد می کنه و اونم قبول می کنه!! ساعت 3 می رسه خونه... بعد شروع میکنه به آرایش کردن...!
بعد از پوشیدن لباس که خیلی محتاطانه صورت می گیره ( که مدل موهاش خراب نشه) یه عکس یادگاری از چهره ی زیباش می گیره که بعدا به نامزد آینده اش نشون بده!!
ساعت 8 عروسی شروع می شه...یه جوری راه می افته که نیم ساعت زودتر اونجا باشه!!
عروسی رفتن پسرها:
اگر دو، سه هفته قبل بهشون بگی یا دو، سه ساعت قبل هیچ فرقی نمیکنه!!
روز عروسی، ساعت 12 ظهر از خواب بیدار می شه... خیلی خونسرد و ریلکس! صبحانه خورده و تمام برنامه های تلویزیون رو می بینه!
ساعت 6 بعد از ظهر، اون هم حتما با تغییر جو خونه که همه دارن حاضر می شن یادش می افته که بعله...عروسی دعوتیم..!
بعد از خبر دار شدن انگار که برق گرفته باشنش...! می پره تو حموم...
توی حموم از هولش، صورتشم با تیغ می بره...!!( بستگی به عمق بریدن داره، ممکنه مجبور بشه با همون چسب زخم بره عروسی!)
ریش هاش زده نزده( نصف بیشترو تو صورتش جا می زاره!!)از حموم می یاد بیرون...
ساعت 6:30 بعد از ظهره...هنوز تصمیم نگرفته چه تیپی بزنه، رسمی باشهیا اسپرت...!
تازه یادش می افته که پیرهنشو که الان خیلی به اون شلوارش می یاد اتو نکرده! شلوارشم که نگاه می کنه می بینه چند روز پیش درزش پاره شده بوده و یادش رفته بوده که بگه بدوزن..!!
کلی فحش و بد و بیراه به همه می ده که چرا بهش اهمیت نمی دن و پیرهنشو تو کمد لباساش بوده رو پیدا نکردن و اتو نکردن و شلوارشو چرا از علم غیبشون استفاده نکرد که بدونن که نیاز به دوختن داره...!
خلاصه...بالاخره یه لباس مناسب با کلی هول هول کردن پیدا می کنند و می پوشه(البته اگر نیاز بود که حتما به کمد لباس پدر و بردار هم دستبرد می زنه!!) ساعت 8 شب عروسی شروع می شه، ساعت 9:30 شب به شام عروسی می رسه..! البته اگر از عجله ی زیادش، توی راه تصادف نکرده باشه دیر تر از این به عروسی نمی رسه!!
--------------------
یک روز مردی خیلی خجالتی رفت توی یک كافی شاپ ... ![]()
چند دقیقه كه نشست توجهش به یک دختر خوشگل كه كنار میز بار نشسته بوده جلب شد. ![]()
نیم ساعتی با خودش كلنجار رفت و بالاخره تصمیمش رو گرفت و رفت سراغ دختر و با خجالت
بهش گفت : میتونم كنار شما بشینم و یه گپی با همدیگه بزنیم و بیشتر آشنا بشیم ؟! ![]()
![]()
دختر ناگهان و بی مقدمه فریاد زد : چی؟! من هرگز امشب با تو نمی خوابم ؟!! ![]()
![]()
همه مردم توجهشون جلب شد و چپ چپ به مرد نگاه کردند و سری تکون دادند ! ![]()
مرد بیچاره سرخ و سفید شد و سرشو انداخت پایین و با شرمندگی رفت نشست سر جاش ...![]()
بعد از چند دقیقه دختر رفت كنار مرد نشست و با لبخند گفت : من معذرت میخوام! متاسفم كه تو
رو خجالت زده كردم. راستش من فارغ التحصیل روانپزشكی هستم و دارم روی عكس العمل
مردم در شرایط خجالت آور تحقیق می كنم ...!!! ![]()
![]()
مرد هم ناگهان فریاد زد : چی؟! منظورت چیه كه 200$ برای یه شب می گیری؟!! ![]()
![]()
![]()
--------------------
بقیه در ادامه مطلب
__________________________
Dear God
Please send clothes for ALL those
poor ladies in Daddy’s computer
Amen
خداوندا ،
به این خانمهای فقیری که در کامپیوتر بابا هستند لباس عطا کن.!
آمین.
------------------------
250 دوقلوي همسان در يک دهکده
يک پزشک هندي از دهکده اي در اين کشور خبر داد که اکثر جمعيت آن به طور شگفت انگيزي دو قلو هستند.
تصور کنيد که در خيابان راه
مي رويد و کودکي را مي بينيد. سپس به زاويه ديگري نگاه مي کنيد و باز هم
همان کودک را در جهت مخالف مشاهده مي کنيد. حال تصور کنيد که در خياباني
راه مي رويد که تمام افرادي که در آن تردد مي کنند يک کپي نيز دارند که در
جهت مخالف نفر اول حرکت مي کند.
اين مورد که شبيه به فيلمهاي علمي تخيلي است در دهکده اي به نام "کودينجي" واقع در منطقه "کرالا" در هند مي تواند واقعا رخ دهد.
به گزارش مهر، در اين دهکده عجيب تقريبا تمام زنان از حدود 40 سال قبل بچه هاي دوقلو به دنيا مي آورند. در اين دهکده که جمعيت آن دو هزار نفر است 250 دوقلوي همسان زندگي مي کنند. در سال 2008 از 300 خانواده ساکن اين دهکده که يک بچه داشتند 15 زوج دوقلو متولد شد که اين ميزان 6 برابر بيشتر از متوسط ملي است.
هند يکي از کشورهايي است که کمترين رقم تولدهاي دوقلو را در دنيا ثبت کرده است و تنها اين دهکده کوچک در قله اين طبقه بندي قرار دارد و به همين علت از سالها قبل موضوع بحت دانشمندان بوده است.
تاکنون تنها يکي از اين دانشمندان موفق شده است تحقيقات کاملي در اين خصوص انجام دهد. اين محقق که "کريشنان ازريبيجو" نام دارد پزشک يک بيمارستان محلي در اين منطقه است.
به گفته اين پزشک محلي، تعداد دوقلوهاي اين دهکده به روشي تصاعدي سال به سال افزايش مي يابد به طوري که در پنج سال گذشته در حدود 60 زوج دوقلو متولد شده اند و تا امروز 250 زوج دوقلو در اين دهکده وجود دارند.
بعضي از عواقب ناشي از وجود تعداد زياد دوقلوها براي مثال در مدرسه مي تواند مشکلاتي ايجاد کند. به طوري که معلمان مدارس اين دهکده به دشواري مي توانند بچه هاي حاضر در کلاس را از هم تشخيص دهند.
يکي از نوجوانان دوقلوي اين دهکده که 16 سال دارد در اين خصوص گفت: "براي اينکه معلم بتواند مرا از برادرم تشخيص دهد وقتي شانه مي زنم از طرف راست فرق باز مي کنم و برادرم از طرف چپ. من حتي يک مهر روي گردنم زده ام که کمي با برادرم تفاوت داشته باشم."
اين پزشک محلي که به مدت 9 سال است که روي اين پديده تحقيق مي کند، اظهار داشت: "علت اين مسئله مي تواند در آب و يا در خاک پنهان شده باشد. به اعتقاد ما اين مسئله به نوع رژيم غذايي وابسته نيست چرا که غذاي اين مردم هيچ ويژگي منحصربه فردي ندارد اما در آبي که مي نوشند فلزهاي سنگيني وجود دارد که به دليل آلودگي آن است. همچنين به اعتقاد من اين مسئله ريشه ژنتيکي ندارد و تنها وابسته به شرايط محيطي است."